|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسر بود که زندگی یکنواختی داشت اما فکر میکرد
همه ی پسرای هم سن و سالش اینطوری زندگی میکنن.
پسر خوبی بود اما درست زندگی کردن رو زیاد بلد نبود هیچکس هم بهش یاد نمیداد.
با دخترهای زیادی دوست بود و کارش بیرون رفتن با دوستاش بود.
پسرک کم کم داشت بزرگ میشد و چشمش به دنیا بازتر میشد.
احساس میکرد نیاز به یه همدم و هم صحبت داره.
یکی که واقعا" دوستش داشته باشه کسی که شب به یادش بخوابه و صبح به یادش چشم باز کنه کسی که دنیاشو عوض کنه کسی که نگرانش بشه و خلاصه اینکه همه ی زندگیش بشه.
اون احساس میکرد داره به خودش دروغ میگه و با این کارها یعنی شب و روز بیرون از خونه بودن و دنبال دخترا راه افتادن و شماره بازی داره از واقعیات زندگی فرار میکنه چون هیچکدوم از اینا نیازهاش رو برطرف نمیکرد.
تا اینکه خدا اونو به خونه خودش دعوت کرد و پسر با کلی شور و اشتیاق بار سفر رو بست.
چند روز بعد پسرک به مهمانی خدا رفت.
توی مسجد شجره احرام پوشید و لبیک گویان راهی مکه شد.وای که چه حس غریبی داشت.چند ساعتی بعد به مکه رسید.
چقدر لحظات خوب و به یاد ماندنی ای بود.
تا اینکه کم کم وارد مسجدالحرام شد.وای چه هیجانی تو وجود پسرک بود.
آرام آرام رفت و رفت و رفت تا چشمانش کعبه را دید.واااااای خدا چه عظمتی باورم نمیشه.
پسر با چشمانی گریان که به کعبه دوخته بود عاجزانه از خدا خواست تا کسی رو که بتونه اونو به نیازهاش برسونه جلوی راهش قرار بده.
کسی که بتونه اونو به خوشبختی برسونه کسی که زندگی کردنو بهش یاد بده.تا اینکه...
منتظر بقیه ی داستان باشید
آخوند
طبقه بندی:
عمومی،
|